خاطرات علما | راز تأخیر ظهور امام زمان(عج)
1405-03-03 ساعت: 5:51
شناسه : 113248
بازدید 5
2

به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، مرحوم آیت الله سید محمد ضیاءآبادی در یکی از خاطرات خود به راز تأخیر ظهور امام زمان ارواحنا فداه پرداخته است که تقدیم شما فرهیختگان می شود. در کتابی خواندم، شاید در حدود دویست، سیصد سال پیش جمعی از صلحا در نجف اشرف مجتمع بودند. از آدمهای بسیار خوب […]

ارسال توسط :
پ
پ

به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، مرحوم آیت الله سید محمد ضیاءآبادی در یکی از خاطرات خود به راز تأخیر ظهور امام زمان ارواحنا فداه پرداخته است که تقدیم شما فرهیختگان می شود.

خاطرات علما | راز تأخیر ظهور امام زمان(عج)

در کتابی خواندم، شاید در حدود دویست، سیصد سال پیش جمعی از صلحا در نجف اشرف مجتمع بودند.

از آدمهای بسیار خوب و مقدّس. روزی با خودشان نشستند و گفتند: چرا امام نمی‌آید؟ در صورتی که ما بیش از سیصد و سیزده نفر که او لازم دارد هستیم.

به این فکر افتادند که سرّ تأخیر در ظهور را به دست آورند. تصمیمشان بر این شد که از بین خودشان یک نفر را که به تأیید همه خوبترینشان هست، انتخاب کنند و او را بفرستند در مسجد کوفه یا سهله تا اعتکاف کند و از خود امام بخواهد که سرّ تأخیر در ظهور را بیان بفرماید.

جمعیّت خودشان را به دو قسمت تقسیم کردند و قسمت بهتر را باز به دو قسمت و همچنین تا آن فرد آخر را که از همه بهتر و مقدّس‌تر و زاهد تر بود انتخاب کردند که او به مسجد سهله یا مسجد کوفه برود. او هم رفت و بعد از دو سه روزی برگشت.

پرسیدند چه طور شد؟ گفت: راست مطلب این‌که من وقتی از نجف بیرون رفتم و رو به مسجد سهله راه افتادم با کمال تعجّب دیدم شهری بسیار آباد و خرّم در مقابل من ظاهر شد. جلو رفتم.

پرسیدم: اینجا کجاست؟ گفتند: این شهر صاحب الزمان است و امام ظهور کرده است. بسیار خوشحال شدم و شتابان به در خانه‌ی امام رفتم. کسی آمد و گفتم: به امام بگو فلانی آمده و اذن ملاقات می‌خواهد. او رفت و برگشت و گفت:

برای خانه دار شدن این ذکر را حتما بخوان
ادامه مطلب

آقا می‌فرمایند: شما فعلاً خسته ای، از راه رسیده‌ای. برو فلان خانه (نشانی دادند) آنجا مرد بزرگی هست.

ما دختر او را برای شما تزویج کردیم. آنجا باش و هر وقت احضار کردیم، بیا. من خوشحال شدم. به آن آدرس رفتم و خانه را پیدا کردم. از من خیلی…

پذیرایی کردند و آن دختر را به اتاق من آوردند، هنوز ننشسته بودم که درِ اتاق را زدند. گفتم: کیست؟ گفت: مأمور از طرف امام.

می‌فرمایند: بیا! می‌خواهیم قیام کنیم و شما را به جایی بفرستیم.

گفتم: به امام بگو امشب را صبر کنید.

گفت: فرموده‌اند: همین الآن بیا.

گفتم: بگو من امشب نمی‌آیم؛ تا این را گفتم دیدم هیچ خبری نیست. نه شهری هست، نه خانه‌ای هست و نه عروسی. من هستم و صحرای نجف.

معلوم شد مکاشفه ای بوده و خواسته‌اند به ما بفهمانند که ما هنوز آمادگی برای آمدن امام زمان (علیه السلام) نداریم. یک دختر به ما تزویج کرده‌اند و ما به خاطر او دست از امام زمانمان برداشته‌ایم.

منبع: صفیر هدایت شماره ۰۱۶ _ سلسله مباحث معارفی حضرت آیت الله سید محمد ضیاءآبادی (ره)

کد مطلب 2222745

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.